تبلیغات
بی معرفت - .............


تو که نباشی باران نمی بارد … ،

فقط بعضی وقت ها زمین و زمان خیس می شود …


وای از نیمه شبی که بیدار شوم

تو را بخواهم

و خود را در اغوش دیگری بیابم


ﺩلم
ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺳﻮﺧﺖ
ﻭﻗﺘﯽ ﺻﺪﺍﯾﻢ ﮐﺮﺩﯼ . .
” ﺷﻤﺎ “. . .


بی رحمی ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﻧﯿﺴﺘﻢ
ﺍﻣﺎ ﺣﻮﺍست ﺭا ﺟﻤﻊ ﮐﻦ !
ﺍﺳﺘﻌﺪﺍﺩﻡ ﺩﺭ ﯾﺎﺩﮔﯿﺮﯼ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ …


شک کرده بودم کسی بین ماست …

اما فهمیدم من بین دو نفر بودم


میدونی قشنگترین حس دنیا چیه ؟
اینکه بدونی همون بلایی که سرت آورده..
سرش آوردن …!


سردش بود دلم را برایش سوزاندم!!!

گرمش که شد با خاکستر قلبم نوشت:

خـداحـافـظ …


سریعترین نقاشی بود که دیده بودم

در یک چشم بهم زدن روزگارم را سیاه کرد


ای کــاش دلـیـل شـب بیــداری هایـم
بودنت بــود
نــه نبودنـت


بهم میگفت با دنیا عوضم نمیکنه !
راست میگفت با دنیا نه ،
با یکی دیگه عوضم کرد !


نقـاشــی اش خــــوب نبــود!
امـــا…
خــوب راهـش را کشیــــد و رفـــــت … !


تــلخی قصــه آنــجاست…

وقــتی دلم “سوخــت”

دلــش “خــنک” شد!


هَرکســــــــ یا ” شبـــ” میمیرد یا ” روز “

امــــــــا منــــــــ …

” شبــــــانهــــ روز “

کاش می فهمیدی
برای این که تنهایم تو را نمیخواهم؛
برعکس …
برای این که میخواهمت ؛ تنهایم …!!!


هر جا که می بینم نوشته است :
” خواستن توانستن است ”
آتش می گیرم !!!

یعنی او نخواست که نشد ؟!


خدایـــــــــــااااا …
من دلـــم را صــابــون زدم به عـشـــق او
چـــرا چـشـمانـم می سـوزنــــد؟ …


زانوهایم را در آغوش گرفته بودم ،
وقتی …
تو برای آغوش دیگری زانو زده بودی


“مــن”
به دنــبال
“تــویی” می گــشت
بــرای ” مــــــا ” شــدن
دریــغ که
بــازی را
“او” بــــرد….

   

دیـــــــگر
استــفــاده نمی کنــم
از میــم مالکــیـــت !!!
شـــب بـخـیــــــر
عـزیــزش


گـــاهـی از فـکــر کـــردن به تــــو فــــرار مـی کنــم

مثــل رد کردن آهنـگی که خـیـلـی دوسـتــش دارم …


میگن پُشت سر مسافر آب بریزی برمیگرده
اشــک که از آب زلال تره
پس چرا مسافر من برنمی گرده

   

مـی گویند لیــاقـــت نداشـت
نمـــی دانـنــــد کـــه تــــــــو
فـقـط دوستـــم نــداشتـی
هـمـیــــن …


بـــاران همیشه می بارد، اما مردم ستـاره را بیشتر دوست دارند

نامردیست آن همه اشک را به یک چشمک فروختن


میـدونی بن بسـتــــــ| زنـدگی کـجـاست ؟؟؟

جــایــی کـه …

نـه حـــق خــواسـتن داری

نـه تــوانــایـی فـــرامــوش کـــردن


چـند ساعتی با هم بودیم
مـــــن به تـــــو نگاه میکردم…
و تــو به ساعتت
تـو قــرار داشتی و من بـــی قراری …


ســر سـوزنـی اگــر مــــرا می خـواست
زمیــن و زمــان را به هم میدوخـــتم …


ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﭼﺸـﻢ ﻫﺎﯾـﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺸـﺖ ﺑﮕﯿـﺮﻡ …
ﺩﯾﺪﻡ ﻃﺎﻗﺖ ﺍﺳﻢ ﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻮﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ !


سلامتی اون کسی که داشت میرفت
گفتم نـرو نمیتونی فراموشم کنی
برگشــت نـگــام کرد
گفتم دیدی نمیتونی …
گفـت: ببخشید شمـــا ؟


چه اشتباه بزرگیست !

تـلــخ کردن زندگیمان
برای کسی که در دوری ما
شیرینترین لحظات زندگیش را سپری می کند


عزیــزم چه زیبـا اجـــرا میکنـی …
خط به خط تمام گفتــــه هایم را…
خواســـته هایم را…
امــــــــــا…

امـــــا … برای دیگری


ღ گفت : پای رفتن نـدارم ، راست می گفت !!! بـــا ســر رفـــــت


♥ 13 آذر 94 ساعت 20:42 توسط YAGHMA : نظرات()